یه روزایی رو گذروندم و با کسایی صحبت داشتم که آرزوم بود حتی ببینمشون.

بالاخره تونستم دکتر امیری رو به عنوان استاد راهنمام انتخاب کنم و این از رویاهای من بود...

فک کن دکتر به من میل زده که فردا یه ساعت دیرتر بیا ...واااااااای دارم خواب میبینم.

فوقالعادس...

خدا کمک کنه لیاقت این همه لطف رو داشته باشم...



روزای دانشجویی

 

پ ن پ: بعد از دو سال دلم برا روزای دانشجویی و خوابگاه و این حور بساطا تنگ شده بود...

این عکسو گذاشتم که بگم همشم پای درس و... نیستم..(تصویر از خودم -بوستان خوابگاه)